از فردا باید دنبال چند کار مختلف برم . حساب کتابم درست از اب درنیومد و احتمالا تو عید زایمان می کنم و این یعنی بدترین زمان. نه پزشکم هست نه روزای خوبیه ،نه...
به کسانی که تو ماه اخر کمک دارن و خانوادشون براشون تو مطبهای شلوغ میشینن و نزدیک نوبتشون که میشه بهشون خبر میدن که برن تو مطب حسودیم میشه.
حساب کتاب روزای جنگ از دستم در رفته. امروز اخرین روز کاریم بود و حقیقتادیگه توان کار کردن نداشتم. همه برام ارزوی سلامتی داشتن و پیشاپیش سال نو به من تبریک گفتن. حرف زدن در مورد سال نو برای امسال کمی عجیبه ولی به هر حال ارزو داشتن برای همدیگه بد نیست. به غیر دو شهر اونطرف تر فعلا اینجا خبری نیست ولی همه گوشا تیزه و لبها بدون لبخند و شهر در سکوت غریبیه . با اینکه مجبور نیستم به محل کارم برم ولی از شنبه کلی کار هست که باید انجام بدم . توانم خیلی کم شده . خدا خودش کمکم کنه.
بعد سحری خوابیدم و عمیق تو خواب رفته بودم که تلفنم زنگ خورد. بهم خبر دادن. به این فکر می کردم که صد در صد شرکت تعطیل نمیشه، که نشد و شلوغ تر هم بود . بارون می زد و تو بارون اومدم خونه . با اینکه گفتم تهران خالی کنن ولی برعکس جنگ قبلی هنوز هیچ خبری نیست. خیابونا امروز خلوت بودن . تو بارون پیاده اومدم خونه.از هجوم دیروز مردم به مغازه ها خبری نبود و حداقل تو مغازه ای که من برای خرید ناگت رفتم چیزی کم و کسر به نظر نمی اومد.
اینکه نمی دونم دقیقا تو کشورم داره چه اتفاقی میفته اذیتم می کنه