کاج

هیچی به هیچی

کاج

هیچی به هیچی

نمی تونم گریه کنم. خیلی سخته . 

من نمی گم ولی تو بپرس

یه مدت رمز ورودمو فراموش کرده بودم

چقده غمگینم. دلم حرف نزدن می خواد . دلم می خواد وقتی تو خودم هستم یکی بیاد بهم بگه چته؟ حتی اگه مقاومت کردم از زیر زبونم بکشه چه اذیتم می کنه ولی انقدر تو زندگی همه مشکلات هست هیشکی حوصله نداری لوس بازی یکی دیگه رو بشنوه . 

تو تاریکی تنها نشستم و از این تنهایی غمگین در سکوت لذت می برم

روزای اخر

از فردا باید دنبال چند کار مختلف برم . حساب کتابم درست از اب درنیومد و احتمالا تو عید زایمان می کنم و این یعنی بدترین زمان. نه پزشکم هست نه روزای خوبیه ،نه...

به کسانی که تو ماه اخر کمک دارن و خانوادشون براشون تو مطبهای شلوغ میشینن و نزدیک نوبتشون که میشه بهشون خبر میدن که برن تو مطب حسودیم میشه. 


پایان کار

حساب کتاب روزای جنگ از دستم در رفته. امروز اخرین روز کاریم بود و حقیقتادیگه توان کار کردن نداشتم. همه برام ارزوی سلامتی داشتن و پیشاپیش سال نو به من تبریک گفتن. حرف زدن در مورد سال نو برای امسال کمی  عجیبه ولی به هر حال ارزو داشتن برای همدیگه بد نیست. به غیر دو شهر اونطرف تر فعلا اینجا خبری نیست ولی همه گوشا تیزه و لبها بدون لبخند و شهر در سکوت غریبیه . ‌با اینکه مجبور نیستم به محل کارم برم ولی از شنبه کلی کار هست که باید انجام بدم . توانم خیلی کم شده . خدا خودش کمکم کنه. 

گل بود به سبزه نیز اراسته شد. حالا باید چیکار کنم؟